شعر
دیریست که دلـدار پـیـامی نفرستاد
ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد
صد نامه فرستادم و آن شاه سواران
پـیـکی ندوانـیـد و سلامی نفرستاد
سوی من وحشی صفت عقل رمیده
آهو روشی کبک خرامی نفرستاد
دانست که خواهدشدنم مرغ دل ازدست
وز آن خط چون سلسه وامی نفرستاد
فریاد که آن ساقی شکر لب سرمست
دانست که مخمورم و جامی نفرستاد
چندان که زدم لاف کرامات و مقامات
هیچــم خبر از هـیـچ مـقـامی نفرستاد
حافظ بادب باش که او خواست نباشد
گـرشـاه پـیـامی به غــلامـی نفرستاد
شعر
میشينن رو شيب بوم چترشونو وا ميکنن
حالا توي کوچهها صدای ساز ناودونه
باد آواره داره تو کوچه آواز میخونه
چه هوايی چه هوايی چه هوايی
بازم اون ابر سياه
رو هوا پر میزنه
نمی ترسم از هوا
که عشق تو چترٍ منه
ای دو چشمون سياهه تو آتيش گردون من
اين دو تا شعله وحشی چی ميخوان از جون من
چی ميخوان از جون من چی ميخوان از جون من
عشق تو يه کفتر تو چشم من پر ميزنه
دم خونه دلم با خستگی در ميزنه
از تو بارون اومده
مي لرزه و خيس تنش
خونه های دلمو يکی يکی سر ميزنه
ای دو چشمون سياهه تو آتيش گردون من
اين دو تا شعله وحشی چی ميخوان از جون من
چی ميخوان از جون من چی ميخوان از جون من
تاريخ
I, Galileo, son of the late Vincenzo Galilei, Florentine, aged seventy years, arraigned personally before this tribunal, and kneeling before you, Most Eminent and Reverend Lord Cardinals, Inquisitors-General against heretical depravity throughout the entire Christian commonwealth, having before my eyes and touching with my hands, the Holy Gospels, swear that I have always believed, do believe, and by God's help will in the future believe, all that is held, preached, and taught by the Holy Catholic and Apostolic Church. But whereas -- after an injunction had been judicially intimated to me by this Holy Office, to the effect that I must altogether abandon the false opinion that the sun is the center of the world and immovable, and that the earth is not the center of the world, and moves, and that I must not hold, defend, or teach in any way whatsoever, verbally or in writing, the said false doctrine, and after it had been notified to me that the said doctrine was contrary to Holy Scripture -- I wrote and printed a book in which I discuss this new doctrine already condemned, and adduce arguments of great cogency in its favor, without presenting any solution of these, and for this reason I have been pronounced by the Holy Office to be vehemently suspected of heresy, that is to say, of having held and believed that the Sun is the center of the world and immovable, and that the earth is not the center and moves:
Therefore, desiring to remove from the minds of your Eminences, and of all faithful Christians, this vehement suspicion, justly conceived against me, with sincere heart and unfeigned faith I abjure, curse, and detest the aforesaid errors and heresies, and generally every other error, heresy, and sect whatsoever contrary to the said Holy Church, and I swear that in the future I will never again say or assert, verbally or in writing, anything that might furnish occasion for a similar suspicion regarding me; but that should I know any heretic, or person suspected of heresy, I will denounce him to this Holy Office, or to the Inquisitor or Ordinary of the place where I may be. Further, I swear and promise to fulfill and observe in their integrity all penances that have been, or that shall be, imposed upon me by this Holy Office. And, in the event of my contravening, (which God forbid) any of these my promises and oaths, I submit myself to all the pains and penalties imposed and promulgated in the sacred canons and other constitutions, general and particular, against such delinquents. So help me God, and these His Holy Gospels, which I touch with my hands.
I, the said Galileo Galilei, have abjured, sworn, promised, and bound myself as above; and in witness of the truth thereof I have with my own hand subscribed the present document of my abjuration, and recited it word for word at Rome, in the Convent of Minerva, this twenty-second day of June, 1633.
I, Galileo Galilei, have abjured as above with my own hand
ياوه هاي تكراري
قل ان اعوذکم بواحده، ان تقوموا لله کنفس واحده.
ای پیامبر، به مردم بگو که من تنها یک موعظه دارم که برا ی خدا قیام کنید حتا اگر یک نفر بودید
شعري بگو
نه ..
نه ..
من این یقین را باور نمیکنم
تا همدم من است نفس های زندگی
من با خیال مرگ دمی سر نمیکنم
آخر چگونه گل
خس و خاشاک میشود؟
آخر چگونه این همه رویای نونهال
نگشوده پر
هنوز ننشسته در بهار
می پژمرد به جان من و خاک می شود؟
در من چه وعده هاست
در من چه هجر هاست
در من چه دست ها به دعا مانده
روز و شب....
اینها چه می شود؟
آخر چگونه این همه عشاق بی شمار
آواره از دیار
یکروز بی صدا
در کوره راه ها
همه خاموش می شوند؟
باور کنم که دخترکان سفید بخت
بی وصل و نامراد
بالای بام ها و کنار دریچه ها
چشم انتظار یار
سیه پوش می شوند؟
باور کنم که عشق
نهان می شود به گور
بی آن که سر کشد
گل عصیانیش ز خاک
باور کنم که
دل روزی نمی تپد؟
نفرین بر این دروغ
دروغ هراسناک
پل می کشد به ساحل آینده شعر من
تا رهروان سرخوشی از آن گذر کنند
پیغام من
به گوشه ی لب ها و دست ها پرواز میکند
باشد که عاشقان
به چنین پیک آشتی ای یک ره نظر کنند
در کاوش پیاپی لبها ودستهاست
کین نقش ادمی بر لوحه زمان جاوید میشود
این ذره ذره گرمی خاموش وار ما
یکروز بی گمان
سر می زند به جایی و
خورشید می شود
تا دوست داریم
تا دوست دارمت
تا اشک ما به گونه ی هم می چکد ز مهر
تا هست در زمانه
یکی جانِ دوست دار
کی مرگ می تواند نام مرا بروبد از یاد روزگار
بسیار گل
از کف من برده است باد
اما من
غمین
گل های یاد کس را پرپر نمی کنم
من مرگ هیچ عزیزی را باور نمیکنم
می ریزد عاقبت یکروز برگ من
یکروز چشم من هم در خواب می شود
زین خواب چشم هیچکس را گریز نیست
اما درون باغ
همواره عطر باور من
در هوا پر است
سیاوش کسرائی
تاريخ
روايت اعتراف گونه تكه اي از تاريخ را مي خوانيد.گفتگوهاي درست و غلط زندگي
ادامه مطلب
همينجوري واسه خنده تاريخ
.....روزگارى بر مردم خواهد آمد که از قرآن جز نشانى، و از اسلام جز نامى
باقى نخواهد ماند. مسجدهاى آنان در آن روزگار آبادان، امّا از هدايت
ويران است. مسجد نشينان و سازندگان بناهاى شکوهمند مساجد، بدترين مردم
زمين مىباشند، که کانون هر فتنه، و جايگاه هر گونه خطاکارىاند، هر کس
از فتنه بر کنار است او را به فتنه باز گردانند، و هر کس که از فتنه عقب
مانده او را به فتنهها کشانند، که خداى بزرگ فرمايد: «به خودم سوگند، بر
آنان فتنهاى بگمارم که انسان شکيبا در آن سرگردان ماند» و چنين کرده
است، و ما از خدا مىخواهيم که از لغزش غفلتها در گذرد.......
نهج البلاغه حکمت369
اشاره
۵۷ تا ۸۸
ادامه مطلب
ياد
و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهایت زخم است...
با ریشه چه می کنی؟!!!
گیرم که بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده ای؛ پرواز را علامت ممنوع می زند...
با جوجه های بنشسته در آشیانه چه می کنی؟!!!
گیرم که می زنی...
گیرم که می بُری...
گیرم که می کشی.......
با رویش ناگزیر جوانه چه می کنی؟!!!
بانگ
هرگز از مرگ نهراسيده ام
اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود.
هراس من باري همه مردن در سرزميني ست
که مزد گورکن
از آزادي آدمي
افزون باشد.
يافتن
و آن گاه به اختيار برگزيدن
و از خويشتن خويش بارويي پي افکندن
اگر مرگ را از اين همه ارزشي بيش تر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسيده باشم
ياد
در قلعه شون نمیشه
به خیالشون كه این تاج
سرشونه تا همیشه
یادشون رفته كه اون شاه
كه به صد مهره نمیباخت
تاج رو از سرش تو میدون
لشكر پیاده انداخت...
مانيفست
ای کاش می توانستم
خون رگان خود را
من
قطره
قطره
قطره
بگريم
تا باورم کنند.
ای کاش می توانستم
- يک لحظه می توانستم ای کاش –
بر شانه های خود بنشانم
اين خلق بی شمار را
گرد حباب خاک بگردانم
تا با دو چشم خويش ببينند که خورشيدشان کجاست
و باورم کنند.
ای کاش
می توانستم!
ادامه مطلب
شعر
عوض کردن تو مثل عوض کردن من
کسی بزرگ تر از مسیح می خواهد
پس دختر بچه ای پنج ساله باش
و در پارک جلو خا نه تان با من آشنا شو
می خواهم خودم بزرگت کنم
شعر
گزارش
منبع : تابناك به نقل از تايم
ادامه مطلب
کلمه
« هر کس به اندازه ی درک و شعور خودش می تواند از یک کتاب یا از جامعه بهره بگیرد و نه بیشتر از فهم خودش »
امانوئل کانت : «هر کس به اندازه ی خودش از جهان و هستی خودش می تواند برداشت کند و نه بیشتر»
مزخرف
درخانه زیر پنجره گل داد یاس پیر
دست از گمان بدار
با مرگ نحس پنجه میفکن
بودن به از نبود شدن
خاصه در بهار!!
وارتان سخن نگفت ....


